March 30, 2004

rezvan.m/2004

r58baran@yahoo.com
خاصيت بهار

قدم به خيابان كه مي گذاري ، ميان آنهمه شلوغي و آمد و رفتها ،
دلت مي خواهد رها شوي در عطر شكوفه هاي سيب ، در خنكاي چمن هاي خيس و باران خورده دَم صبح .
مي خواهي ريه هاي زندگي ات را پر كني از بهار ، بهار ، بهار
اما يك دفعه كنده مي شوي از همه آن چيزهاي خوب و قشنگ
-“ تو رو خدا خانوم ، يكي بخر “
شاخه هاي نرگس را تا نزديكي صورتت بالا مي آورد و باز همان خواهش قبلي .
همان دستهاي كوچك .
و همان نگاه …
ساعتت را نگاه مي كني ، دارد روزمرّگي هايت دير مي شود ! دستش را كنار مي زني ، به راهت ادامه مي دهي
دلت مي خواهد باز گردي به حال و هواي بهار و شكوفه و عيد
اما انگار همه آن شكوفه ها پَرپَر مي شود در نگاهِ عابري ديگر ، و باز تكرار مكررات .
اين چشمها ، اين نگاهها ، انگار بهار كه مي آيد ، بيشتر و بيشتر مي شوند ، آن دستهاي كوچك و مردانه
يكباره همه آن واژه ها ي شيك ذهنت را پر مي كند ، عدالت اجتماعي و …
هيچ حرفي براي گفتن نداري ، حتم داري همه آنهايي كه از كنارت گذشتند ، املاء آن كلمات را هم خوب نمي دانند ، حتي آن پسرك واكسي با آن كتاب و دفتر سياه و روغني اش.
بهار كه مي آيد ، همه چيز را بهتر مي شود ديد ، حتي تيرگيها و فاصله ها راحت تر لمس مي شود ، و خاصيت بهار همين است

No comments: